اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم .... اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم ...
منم لیلا
نه آن لیلای بی همتا که ازمجنون بشد افسانه دنیا که من لیلای پردردم خودم افسانه می گردم منم لیلا نه آن لیلای بی مجنون که کرد او قلب یارش خون که من لیلای مجنونم خودم دیوانه می گردم منم لیلا نه آن لیلای بی محرم که شد بی یاروبی همدم که من لیلای چون کوهم خودم غمخانه می گردم ....... برای یک دوست .......
بازبی صدادرخودخواهم شگست وآرام و آهسته خواهم گفت: دوست دارم هنوز هم باخاطرات باتوبودن زنده ام ولی بین منوتودره ئ عمیقست درحسرت دیدار توام
چـه آسان بر نگاهــت دل سپــــــردم بـــه یکـــــبارهدلــــــــم را گــــــــم نمودم مـــیــــــان حـــــــرفـــــهای پـــــوچ مــــــردم تـــــــو را هــــــر لــــحظــــه در قــــلبم سپردم چـــــه آســـــــان تــــو مـــرا از یـــــاد بـــــــــردی نــــگــــاهــــــم را پـــــــــر از انــــــدوه کــــــــردی بـــه زیـــر ســــایه عشــــقــــت نــشـــســـتم امـا تــــو عــــاقــــبــــت را انـــــکار کـــــردی چـــه بیخـــود مـــن تـــلاشی پــوچ کردم زمیــن قلــب خــود را کــهنه کــردم چه بیخود دلسپردم به نگاهت نــدانستم که بیخود پل شکستم به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد بتراش ای سنگ تراش . سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش روی سنگ قبر من ٬ عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش بنویس ای سنگ تراش ٬ عاقبت شدم فداش بنویس تا بدونه ٬ عمرمو دادم براش رو نوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن در کنار دل صد پاره ی من جلوه ای از یه دل سنگی بکن بس که روز و شب می جنگید با دلم ٬ سایه ای از یه خروس جنگی بکن بنویس ای سنگ تراش ٬ عاقبت شدم فداش بنویس تا بدونه ٬ عمرمو دادم براش روز آشناییمون رو تن یه درخت بید یار بی وفای من عکس دو تا دل رو کشید گفت یکی از این دلا فدای اون یکی می شه عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید بنویس ای سنگ تراش ٬ عاقبت شدم فداش بنویس تا بدونه ٬ عمرمو دادم براش baran-shab.blogfa.com
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود مناز به رنگ لباست که آخرش کفن است عمرشون وبی همنفس کز می کنن کنج قفس
|


