![]() بچه بودم نهایت هر چیزی رو عدد ۱۰ می دونستم.اگه می خواستم به کسی بگم دوست دارم می گفتم ۱۰ تا دوست دارم یا اگه بستنی می خواستم ۱۰ تا می خواستم و..... ولی وقتی که بزرگ شدم هیچ چیز برام نهایت نداشت . نمی دونم که اخر هر چیز چیه و نمی دونم اگه بخوام به یکی بگم دوست دارم چند تا دوسش دارم؟؟؟؟ ولی حالا می خوام بگم به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی دوست دارم
دروازه ی سحر، در انتظار آمدن کاروان صبح، آغوش مات خسته ی خود را گشوده بود، صبح از کران نیلی خاور نمی دمید، گرد ملال ،رنگ شفق را زدوده بود؛ تصویر یک شبح ، از گوشه ای خزید، دستی بلند شد ، برقی میان پرده ی تار هوا جهید، گلرنگ شد زخون شفق آسمان صبح ، بادی وزید و ناله ی غم ریخت روی خاک، آشفت موج و سینه ی دریا غریو کرد، روحی بزرگ رفت بدان جایگاه پاک، آن روز شام شد ، وقتی که روشنایی اندوهرنگ ماه، وقتی که باز شد و اندوه بی کسی ، بر سینه های مردم درمانده ،چنگ شد، در کوچه های خلوت و خاموش آن دیار آنجا جز نسیم نمی گیردش سراغ، آنجا که در سیاهی اندوهبار شب، جز نور ماه نیست در آن کلبه ها چراغ، -در زاغه های شهر- هر گوشه ، هر کنار، یک کودک یتیم، یک چشم اشکبار، یک مادر فقیر ، یک ظرف بی غذا، یک سفره ی تهی روی یک حصیر، در انتظار ماند.. در انتظار مرد
|
