روزای خیلی طلایی یادته حالا اومدم همونجا که تقاضای تو رو جواب دادم درآوردن از دستم انگشترو جا گزاشتش همونجا دفترواما قول دادم به قلبم و خدا دیگه دل ندم به عشق آدما حیف شعری که
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم به خود زخم زده ام در همه عمرم هر لحظه جز این وقت مرا مشغله ای نیست دیریست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست در حسرت دیدار تو اواره ترینم هرچند تا منزل تو فاصله ای نیست
|

