تبليغاتX
غریب تنها

 

منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم


امشب گريه ميکنم براي تو براي خودم براي تمام اونايي که ميخواستن گريه کنن ولي نتونستن براي تمام اون چيزي که خواستي نبودم و خواستم بودي امشب گريه ميکنم به وسعت دريا به وسعت بيشه و دل عاشق براي تو به پاس احترام تحقير هايي که از ديگران شنيدم و هنوز شکست نخوردم 



هر ان کس عاشق است از جان نترسد    يقين از بند و از زندان نترسد
دل عاشق  بود  گرگ گرسنه که گر گ     از هي هي چوپان  نترسد


 هيچ وقت به کسي نگو ما به درد هم نمي خوريم شايد اون به درد تو نخوره ، ولي ممکنه تو دواي همه درد هاي اون باشي



گاهي اوقات سکوت بالا ترين فرياد هاست به شرط انکه گوشي براي شنيدن وجود داشته باشد و احساسي براي بر انگيخته شدن


وقتي کسي بهت گفت که از ته دلش دوست داره مواظب باش چون هنوز بالاي دلش جايي براي ديگران  وجو داره
 هميشه سعي نکن کسايي رو دوست بداري که دوستت دارن بلکه کسايي رو دوست داشته باشي که دوستت ندارن


اگرخنده زلبهايم گريزد
اگر با اشک خود دريا بسازنم
اگر دردت شود با من هم اغوش
بدان تا دم مرگ دوستت دارم


 
هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا مي ببنند
 

 
کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تااخره عمرت ميکشي به علاوه تعداد هرچي ستاره تو آسمونه
 | 
                       
 | 
 
                  
 
                                                          
 
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجوئی از این کاشانه عورم؟

چسان گریم؟ چسان گویم؟ حدیث قلب رنجورم

ازین خوابیدن درزیرسنگ وخاک خون خوردن

نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟

تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم

چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم

چه ساعتها که سرگردان به ساز مرگ رقصیدم

ازاین دوران آفت زا چه آفت ها که من دیدم

سکوت و زجر بود و مرگ بود و ماتم وزندان

هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم

کنون کز خاک غم پرگشته این صدپاره دامانم

ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم

که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم

همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم

ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی

وجودم حرف بی جائی شد اندر مکتب هستی

شکست وخردشد افسانه شدروزم به صد پستی

کنون ای رهگذر در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم دراین دنیا

همه بازیچه پول و هوس بودم در این دنیا

به فرمان سکوت کاروان تیره بختی ها

سراپا نغمه عصیان جرس بودم دراین دنیا

پرو پا بسته مرغی در قفس بودم دراین دنیا

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
 
 | 
                  

روزای خیلی طلایی یادته  روز ترس از جدایی یادته    روز تمرین اشاره یادته       شعرهای کتاب درسی یادته          یادته گفتی میترسی یادته  عکسمون تو قاب عکس ویادته           بله بدون مکس ویادته   دستمون تو دست هم بود یادته   چشم نازت مال من بود یادته غصه هامون کم کم بود یادته       روزگار قهرواشتی یادته  هیچ کس وجزء من نداشتی یادته   رویاهای آسمونی یادته  قول دادی پیشم بمونی یادته    روزای بی غم و غصه یادته

                                  حالا اومدم همونجا که

          تقاضای تو رو جواب دادم  درآوردن از دستم انگشترو

              جا گزاشتش همونجا دفترواما قول دادم به قلبم و

                خدا دیگه دل ندم به عشق آدما حیف شعری که

                 نوشتم یادته   شعر من بدم باشه زیادته

         حیف شعری که نوشتم یادته شعر من بد ولی زیادته.

 

 | 
                                

     

        

 

          از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

                   گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

                                               سرگرم به خود زخم زده ام در همه عمرم 

  هر لحظه جز این وقت مرا مشغله ای نیست

                                        دیریست که از خانه خرابان جهانم 

      بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

                                               در حسرت دیدار تو اواره ترینم 

         هرچند تا منزل تو فاصله ای نیست

 

 | 

    

    

                                وعده کردم که اگر بوسه دهی توبه کنم

                                 و دگر باری  از این گونه  خطا  ها  نکنم

                                 بوسه ای داد چو برداشت لب از روی لبم

                                 توبه  کردم  که  دگر  توبه  بی جا  نکنم

 

 | 

1. راز  عشق در تواضع است .

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.

میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

 

 

2. راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،

 با احترام به نظریاتش گوش کن .

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

 

3. راز عشق در این است که

 به یکدیگر سخت نگیرید .

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

 

4. راز عشق در این است که

 هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،

 لبخندی از روی محبت .

نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

 

5. راز عشق در این است که

 رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را

 بکار که زیبایی بروید .

ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا

 غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .

برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن

 مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

 

 

6. راز عشق در خوش مشربی است .

شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن

 مراقب شوخی هایت هم باش .

شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن

 نیت باشد ،نه نیشدار .

 

7. راز عشق در این است که

 حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .

آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات

کوچک و زود گذر نیست ؟

 

8. راز عشق در این است که

 مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ،

 و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری .

با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص

عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .

قلبت را آرام کن .

تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها

 را آنگونه که هستند ، در یابی .

 

9. راز عشق در این است که

 طرف مقابلت را تحسین کنی .

هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را

 می داند ،از تحسین غافل نشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت

 بگویی : دوستت دارم .

گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

 است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

10. راز عشق در این است که

 در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .

 

11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است

برای تقویت گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید ،

 سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود

 تار های صوتی را آرام و رها نگه دار .

اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ، آن

 صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .

 

12. راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،

 زیرا چشم ها پنجره های روح هستند .

اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی ،

مثل آن است که

 پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی

و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.

 

13. راز عشق دراین است که

 از یکدیگر انتظارات  بیجا نداشته باشید ،

زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است

ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن

که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند

 نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .

 

14. راز عشق در این است که

 حس تملک را از خود دور کنی .

در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود .

شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند .

گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور  آفتاب

 استفاده کند.

 

15. راز عشق در این است که

 شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی

 حبس نکنی .عیبجویی باعث تباهی می شود .

همه چیز را همان طور که هست بپذیر ،

تا هر دو شاد باشید .قانون طلایی این است :

 نقاط قوت را تقویت کن ،

و ضعف ها را نه تقویت کن نه تقبیح .

هرگز سعی نکن با سوزاندن ،

جلوی خونریزی زخم را بگیری .

 

16. راز عشق در این است که

 هنگام سوء تفاهم ، فقط به این فکر نکنی که

طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است .

در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده

از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی .

 

17. راز عشق در این است که

 وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد ، به نیاز خودت

برای بیان آن فکر نکنی ،

بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی .

اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن

 تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند .

 

18. راز عشق در آرامش است ، زیرا

 آرامش باعث تکامل عشق می شود .

عشق ، هوای نفس و احساست شدید نیست .

عشق انسان ها نسبت به یکدیگر بازتابی از عشق ازلی

 است خداوندگار آرامش کامل است

 

19. راز عشق در این است که

 در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید ،

تا همواره علی رغم همه اشتباهات ،

تشنه رسیدن به کمال باشید ،

 چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ،

سعی میکند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .

 

 

20. راز عشق در این است که

 محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی

میان دو انسان شود

سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است

بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد .

 

21. راز عشق در این است که

 به دیگری لذت ببخشی ، و لی عشق را برای لذت

 نخواهی .زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست .

هر چه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود

 و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد ،

خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت میکند .

عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار

 میکند ،نه در لذت جویی .

 

22. راز عشق در مراعات حال دیگری است .

هر قدر که  ملاحظه حال دیگران را می کنی ،

کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن .

 

   

23. راز عشق در این است که

 جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی .

جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که

 از دیگری دریافت می کنی .

این نیرو تنها با بخشش رشد میکند .

 

24. راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است .

نگذار که روزمرگی ها

مثل سیم های کوک نشده ساز ،

نغمه زندگی عاشقانه تان را

به نوایی غم انگیز تبدیل کند .

 

25. راز عشق در این است که

 در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید ،با هم تنها

 باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید .

لازم نیست برای سرگرم شدن حتما

از محرکات خارجی استفاده کنید .

قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید

 تا بتوانید خودتان باشید .

 

26. راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید .

مایع عشقتان را طوری نگه دارید

 که بتوانید گودالهایی

 را که زندگی پیش پایتان میگذارد ،پر کنی.

 

27. راز عشق در این است که

 به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید

و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .

 

28. راز عشق در استواری است .

در فصول مختلف زندگی ،

 عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ،

مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر

و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ،

که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو ر آن گردش کنند.

 

 | 

                    

                                   چه شد این همه محبت  میون آدما

                                                                          چرا مونده کینه ها تو دلا

                          دیگه هیچکسی به فکر کسی نیست

                                                           توی هر خونه ماتم سرا

                          چرا اینجوری شدیم ما آدما

                                                           اینهمه عاشقیها همه رفت توقصه ها 

                           چه می خواستیم و چه شد

                                                                     آرزومون همه دود شد به هوا

 

 | 
 

                              

                                   عشق آمدنیست نه آموختنی

 

 | 
 

            

 

 | 
                           

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست...

 

 

 | 
 | 
                         
 
                          
 
                                                               
                                
 | 
           
 
امروزیکی از بهترین روزهای زندگیمه
 
آخه تولده یکی از بهترین دوستامه
 
 | 
                             
 
                              
 
 | 

 

                

 

      به دل دارم هزاران نال و درد

                                    

                                         منم عاشقترین تنهای شبگرد

 

     شده حرف و حدیثم بی وفایی

                                     

                                         ندارد بی تو این دنیا صفایی

 

     شقایق گفت با زندگی کن

                                

                                        بیا عاشق بمان و عاشقی کن

 

     به او گفتم تو درس عشق خواندی؟

                                  

                                          جفا و کینه را از پیش راندی؟

 

     بگفتا عاشقم من بت پرستم

                                  

                                       تو را بعد از خدایم می پرستم

 

     قبول شد چنین عشقش به پیشم

                                   

                                       بگفتم تا ابد پیشش نشینم

 

    خلا صه عهد بستیم و نشستم

                                  

                                       از این بهتر نمی شد سر نوشتم

 

    خیال کردم که او دل سوز ما شد

 

                                       چراغ محفل شب های ما شد

 

    زمان پیش ما چون باد طی شد

 

                                      بهار رفت و زمستان امد و دی شد

 

   به او گفتم تو عهدت را شکستی؟

 

                                       و یا هنوز بر پایم نشستی؟!

 

    تو می دانی چه گفت او در جوابم

 

                                         بگفتا من دگر عشقت نخواهم

 

    خرابم شد جهان بر روی این سر

 

                                        بدیدم عمر خود را هم به اخر

 

    شکست او عهد و پیمان را چه اسان

 

                               چکید اشک از هر دو چشمم همچو باران

 

    به او گفتم برو ای بی اصالت

 

                                        نمی باشد تو در کارت صداقت

 

    پس از ان عهد کردم با دل خویش

 

                                        نگیرم من دگر عشقی کم وبیش

 

    همان بهتر که دل تنها بماند

 

                                       برای زخم خود مرهم بسازد

 

 | 

 

یه روز عشق و دیونگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی

می کردن . تا نوبت به دیونگی رسید "" دیونگی همه رو پیدا

 کرد اما هر

 چه گشت اثری از عشق نبود !!! فضول متوجه شد که عشق پشت

 بوته

 گل سرخ قایم شده و دیونگی رو خبر کرد و دیونگی یه خار

 بزرگ برداشت

و در بوته گل سرخ فرو کرد !! صدای فریاد عشق بلند شد !!

 وقتی همه به

 سراغش رفتند دیدند چشمانش کور شده است !!!!! دیونگی که

 خودشو

مقصر می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کند . از اون

 روز

به بعد وقتی که هر کی عاشقه دیونه هم هست

 

 | 

                              

                              قانون عشق...

 

           يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ...

 

   و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش

 

         رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ...

 

         چون يك چيزهايي ديده و شنيده ... تا دختر مياد پسر

 

               رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ...

 

                              ميره با يكي ديگه ...

 

     بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش...

 

                     اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... 

 

                  اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود...

 | 

                                                    منتظرتون هستم


°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_________________
~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~~~~
~~~~~/ _ميتونين بهم سر بزني _\~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....
*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* _________________##________##


 

 | 
 | 
                                  

                      

                          

 | 
 | 
 

      

 

 | 

 

                                                                     

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

                                                                                                              ۰۹۱۱۳۴۴۵۱۲۹

 | 
 

   

 | 

آسمان رنگ خدا گشت بيا پر بزنيم


باغ خورشيدپرازچلچله هاگشت بياسربزنيم


فصل مهمان شدن پنجره ها يادت هست


پشت در جاي غريبيست بيا در بزنيم


يک نفر باز مرا در خود من مي خواند


پر پرواز نداريم که پرپر بزنيم


باز از مزرعه من بوي علف مي شنوم


جاي پروانه چه خاليست بيا پر بزنيم

 

 | 
 

 

 | 
                    

          

 | 
           

 

 | 
                

 

             L    o     v        

 | 

 | 

 

اي عشق واقعی

چگونه ستايشت كنم در حالي كه قلبت از محبت بي نياز است


چگونه ببوسمت وقتي كه عشقت در وجودم جاري است


بگذارنامت را تكرار كنم نامت زيباست "دلنشين است


چه داشته ايي كه اينگونه مرا طلسم كرده ايي؟


من اين گونه نبودم تو عشق را با من اشنا كردی


تو هواي دلم را با طراوت كردی


زماني كه با تو هستم به اسمان به بيكران پرواز ميكنم


پس بدان دوستت دارم.


گر چه پايان راه را نمي دانم

 | 

 

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي

دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو

ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت

صعب روزي بوالعجب كاري ، پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه تركان فارغست از حال ما ، كو رستمي ؟

در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست

ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست

عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمـــــــــي

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم

كز نسيمش بوي جوي موليان آيدهمي

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق ؟

كاندرين دريا نماند هفت دريا شبنمی

 | 

 

وقتی که گل در نمیاد    سواری این ور نمیاد

کوه و بیابون چی چیه

                              وقتی که بارون نمیاد      ابر زمستون نمیاد   

این همه مجنون چی چیه

حالا تو دست بی صدا    دشنه ما شعرو غزل

  قصه مرگ عاطفه        خوابهای خوب بغل بغل 

انگار با هم غریبه ایم

 دوری ما دشمنیه

کاش من وتو میفهمیدیم اومدنی رفتنیه

 

*****

کسی حرف منو انگار نمیفهمه

مرده زنده خواب و بیدار نمیفهمه

کسی تنهایی مو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم میسوزه

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه

 

 

 | 
           

نوروز اين قابليت را دارد که روزنو، روزيِ نو،سال

 نو و انساني نو ايجاد کند. نوروز پيوند ما با گذشته

 وريشه هاي ماست . " نوروز تنها فرصتي

 براي آسايش، تفريح وخوشگذراني نيست، نياز ضروري

 جامعه، خوراک حياتي يک ملت نيز هست...

 

 | 

         ديوانگيست... كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه  

        خاريكي از آنها دردستمان فرو رفته است متنفر باشيم.

        که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها 

                    به حقيقت نپيوسته است رها كنیم

 | 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من 

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                                  عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعن

 | 
           

       بیاای دل ازاینجاپربگیریم          ره کاشانه دیگربگیریم

       بیاگم کرده دیرین خودرا            سراغ ازلاله پرپربگیریم

 | 

تقدیم به تمام خواننده های عزیز

 | 
           

 

 | 
      

                                                      فقط بخاطرتو

 | 

      به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

      به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

      به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...

      ولی وقتی به تنهايی گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد..

 

                                                    

 | 

 | 
     

                  غریب   تنها

 | 

من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست


 

يه دفعه مثل يه آهو توي صحراها رميدي


 

بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو نديدي


 

دل نبود توي دلم تو رو گرگها نبينن


 

اونا با دندوناي تيز به كمينت نشينن


 

الهي من فداي تو چيكار كنم براي تو


 

اگه توي اين بيابونا خاري بره به پاي تو


 

يه دفعه مثل پرنده قفس عشق رو شكستي


 

پر زدي تو آسمونا رفتي اون دورا نشستي


 

دل نبود توي دلم گم نشي تو كوچه باغا


 

غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا


 

نخوره سنگي به بالت پرت نشه فكرو خيالت


 

من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست


 

يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون


 

سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون


 

بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت


 

كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت


 

نشكني زير تگرگ نريزه از تو يه برگ


 

من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست


 

يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش ميشدي


 

اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدي


 

آره پروانه شدم تا پرام سوخته شه


 

تا آتيش دل تو به دلم دوخته شه


 

كه بسوزه پرو بالم كه راحت بشه خيالم


 

دارم از تو مينويسم تو غم داره نگات


 

اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برات


 

اينقدر ميگم تا خسته شم با عشق تو شكسته شم


 

من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون از غصه توست

 | 
       

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری

یه دوستی

که واسته روبه روت

محکم تو چشمات نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو صورتت خم شه و ذستت رو بذاری روی گونت و دوباره نگاهش کنی

ببینی که خشمگینه

ببینی که از دستت عصبانیه

توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره

ببینی که دوستته

که نگاش کنی همون جوری که دستت رویه صورتیه که اون بهش کشیده زده

که بهت بگه :تو چته؟بسه به خودت بیا...تو چته

که سرت فریاد بکشه

که تو یهو بلرزی

که بری بغلش

همون دستیکه کوبیده تو صورتت رو بذاره رو سرت توی موهات

که سرت رو فشار بدی توی گودی شونش

که تو چشمات رو ببندی

روی شونش گریه کنی

بلرزی

و با خودت فکر کنی که تو واقعآ چته؟؟؟

واقعآ من چمه چرا نمیتونم با خودم کنار بیام

چرا نمیرم و با مامانم آشتی نمی کنم آخه من که می دونم جز اون هیچ پناهی ندارم

پس چرا این قدر یه دندم من چمه چرا نمی تونم برم تو بغلش چرا نمی تونم گریه کنم

چرا دیگه نمی تونم براش درد دل کنم

 گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری

یه دوستی

که واسته روبه روت

محکم تو چشمات نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو صورتت خم شه و ذستت رو بذاری روی گونت و دوباره نگاهش کنی

ببینی که خشمگینه

ببینی که از دستت عصبانیه

توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره

ببینی که دوستته

که نگاش کنی همون جوری که دستت رویه صورتیه که اون بهش کشیده زده

که بهت بگه :تو چته؟بسه به خودت بیا...تو چته

که سرت فریاد بکشه

که تو یهو بلرزی

که بری بغلش

همون دستیکه کوبیده تو صورتت رو بذاره رو سرت توی موهات

که سرت رو فشار بدی توی گودی شونش

که تو چشمات رو ببندی

روی شونش گریه کنی

بلرزی

و با خودت فکر کنی که تو واقعآ چته؟؟؟

واقعآ من چمه چرا نمیتونم با خودم کنار بیام

چرا نمیرم و با مامانم آشتی نمی کنم آخه من که می دونم جز اون هیچ پناهی ندارم

پس چرا این قدر یه دندم من چمه چرا نمی تونم برم تو بغلش چرا نمی تونم گریه کنم

چرا دیگه نمی تونم براش درد دل کنم

حالاوقتشه كه ازخودم بپرسم:توچه؟؟؟؟؟؟؟

 

 | 
                           

            

  «دادگاه زندگي»

وقتي در آخرين دادگاه زندگي، دادگاهي كه شاكيانش اشكهايم و قاضي آن سرنوشت

 بود به جرم

تنهايي محكوم شدم،نه از وكيلم كه آواي حزين قلبم بود كاري بر آمد و نه از

شاهدانم كه در و ديوارهاي

غم گرفته ي اتاقم بودند و قلب سپيد دفتري كه هر روز به خاطر خودخواهي من،

عمرش را صفحه به صفحه

از دست مي داد.

پس، جزايم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند و بر پيشانيم مهر كردنذ كه:«اين

 اسير سر نوشت است و

هيچ بخششي شامل حالش نمي شود. به غم ها بگوييد هر روز به مهماني لحظاتش

 بروند و ردپاي تلخ ستم شان

را بر سر و رويش بنشانند».و من از همان روز در تنگ ترين سلول انفرادي نا

مريي ذهنم نفس مي كشم.

آيا هيچ قانوني نيست كه سكوت آزار دهنده ي سرد و بي روح را بشكند؟!

   

                                                  pesarak_tanha_b4u@yahoo.com

 | 

                                        بچه

  بودم نهایت هر چیزی رو عدد ۱۰ می دونستم.اگه می خواستم

                    به کسی بگم دوست دارم

  می گفتم ۱۰ تا دوست دارم یا اگه بستنی می خواستم ۱۰ تا

                          می خواستم و.....

  ولی وقتی که بزرگ شدم هیچ چیز برام نهایت نداشت .

   نمی دونم که اخر هر چیز چیه و نمی دونم اگه

  بخوام به یکی بگم دوست دارم چند تا دوسش دارم؟؟؟؟

  ولی حالا می خوام بگم به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی  

                           دوست دارم

 | 

دروازه ی سحر،

در انتظار آمدن کاروان صبح،

آغوش مات خسته ی خود را گشوده بود،

صبح از کران نیلی خاور نمی دمید،

گرد ملال ،رنگ شفق را زدوده بود؛

تصویر یک شبح ،

از گوشه ای خزید،

دستی بلند شد ،

برقی میان پرده ی تار هوا جهید،

گلرنگ شد زخون شفق آسمان صبح ،

بادی وزید و ناله ی غم ریخت روی خاک،

آشفت موج و سینه ی دریا غریو کرد،

روحی بزرگ رفت بدان جایگاه پاک،

آن روز شام شد ،

وقتی که روشنایی اندوهرنگ ماه،

وقتی که باز شد و اندوه بی کسی ،

بر سینه های مردم درمانده ،چنگ شد،

در کوچه های خلوت و خاموش آن دیار

آنجا جز نسیم نمی گیردش سراغ،

آنجا که در سیاهی اندوهبار شب،

جز نور ماه نیست در آن کلبه ها چراغ،

-در زاغه های شهر-

هر گوشه ، هر کنار،

یک کودک یتیم،

یک چشم اشکبار،

یک مادر فقیر ،

یک ظرف بی غذا،

یک سفره ی تهی روی یک حصیر،

در انتظار ماند..

در انتظار مرد

 | 

                                                              pesarak_tanha_b4u

 | 

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
چیست ؟ RSS

Powered by BLOGFA.COM