|
به دل دارم هزاران نال و درد
منم عاشقترین تنهای شبگرد
شده حرف و حدیثم بی وفایی
ندارد بی تو این دنیا صفایی
شقایق گفت با زندگی کن
بیا عاشق بمان و عاشقی کن
به او گفتم تو درس عشق خواندی؟
جفا و کینه را از پیش راندی؟
بگفتا عاشقم من بت پرستم
تو را بعد از خدایم می پرستم
قبول شد چنین عشقش به پیشم
بگفتم تا ابد پیشش نشینم
خلا صه عهد بستیم و نشستم
از این بهتر نمی شد سر نوشتم
خیال کردم که او دل سوز ما شد
چراغ محفل شب های ما شد
زمان پیش ما چون باد طی شد
بهار رفت و زمستان امد و دی شد
به او گفتم تو عهدت را شکستی؟
و یا هنوز بر پایم نشستی؟!
تو می دانی چه گفت او در جوابم
بگفتا من دگر عشقت نخواهم
خرابم شد جهان بر روی این سر
بدیدم عمر خود را هم به اخر
شکست او عهد و پیمان را چه اسان
چکید اشک از هر دو چشمم همچو باران
به او گفتم برو ای بی اصالت
نمی باشد تو در کارت صداقت
پس از ان عهد کردم با دل خویش
نگیرم من دگر عشقی کم وبیش
همان بهتر که دل تنها بماند
برای زخم خود مرهم بسازد
|

